...بن بست توی ترافیک _
عرب حقیقت و مقام و قدرت علی را نشناخت تا اینکه از همسایگان عرب مردمی از پارس به پا خاستند و فرق میان گوهر و سنگ ریزه را شناختند!... (جبران خلیل جبران) روز پدر را برای بابایی خوبم زیبا می خواهم که زیبایی را برایم هجی کرد تا آن را در حقیقتی به تماشا بنشینم که هاشوری از اسطوره گرداگرد آن بود: "علی..." های...! عروسک کودکی های شاد من!... در انزوای خاموش بی تو بودن واژه های فرسوده ام مجال " آه " می خواهند... دلتنگ خویشم، در زوال خنده هایم . های... عروسک کودکی های شاد من... تنها به غم هاي متواتري كه پشت هستي من اردو زده اند من به تعارف سيبي افتادم که سرم را فیلسوف کرده بود و تا آخر به طشت و طاس زدم که جهان به دور همه چیز می گردد... حالا بیا بایست و با من هی سیب تعارف کن اما من نشسته ام که باستم کنار هر چیزی که می گردد... زیر باران های نیامده سایه های ساده ای داریم که دور می شوند و دیر بر می گردند... چشم های پدرم لیلی دیوانه ای را گریه می کنند تا بیابان و اسب را سایه به سایه ی من هی کنند... نه! سایه های من به چشم نیامده اند تا من کمی دور شوم و آنها دیر برگردند... حالا برای شعر هایی که اصلا نباریده اند چند سایه خواب دیده ام چند ابر... من اینجا توی صف ایستاده ام سایه هایم که آمدند با هم می با ریم... براي خانم مربي مهربانم"سليمه بحراني" كه مهد كودكي هاي مرا در بردخون، با نقاشي و مهرباني ميهمان برگهاي پاييز كرد...و حالا تا هميشه نقاشي هاي من در حسرت " آفرين " هاي او گريه خواهند كرد... روانش شاد... از سرسره افتاده است اختيار اشك هاي كودكستاني من مداد رنگي هاي فصل هاي نقاشيم براي زندگي كم آورده اند.... بايد دوباره قهر كنم با رنگين كماني كه چشمهاي تو را برايم بازي مي كرد.... بعد از آنهمه حرف هاي قشنگ بايد ياد گرفته باشم عروسك ها را كي بخوابانم؟ خانم ، اجازه! مي توانم شب هاي پري هاي غمگين را نقاشي كنم؟ اجازه! مي توانم با پاييز توي تاب بشينم؟ خانم اجازه! چادر را كجاي نمازهاي گريه مي آويزند؟ باشد! اين كيف و جعبه خواب هاي رنگي را گوشه ي طاقچه هاي دلم قايم خواهم كرد.... اما، خانم ! پيش از آن كه از لب هاي تو اجازه بگيرم تنبل شده ام! جاي خاطره هاي من توي رختخواب است! خانم ! اجازه! دكترهاي مهربان شعر هايت كجا بودند تانگذارند پاييز بيايد و برگ درخت بريزد؟...
مي خندم...
| Design By : Night Skin |
